در پوستين خلق يک

فاعل :خودم       مفعول : سيد ابراهيم نبوی

در مناقب شيخ سيد ابراهيم نبوی:

آن رسيده به غايت،آن در طنز نهايت،آن عاشق بيستون و چهل ستون،آن هر ظلم را نموده سرنگون،آن فيلم شناس داور،آن عاشق بوق خاور،آن همراه زم و مهر،آن مخالف هر جهل و سحر،آن راجر واترز را شيفته،آن آبروی مرتضوی ريخته،آن صاحب نبوی دات کام و دووم دام،آن با جوانان بر سر لطف مستدام،آن روی برگردانده از شريعتی،آن مدافع هر حقيقتی،آن دشمن غيور تشيع صفوی،شيخنا و مولانا ابراهيم نبوی،در جهان سرشناس بود و با بزرگان همکلاس بود.

در اول کار او اورده اند چون طفلی بدی در شيراز،طنز گفتی از همان اغاز و چون به نوباوگی رسيدی،خاطرات نبشتن شروع نمودی و بر فريبا بنت الجار رکوع نمودی که خود از اعاظم صوفيه بودی.

نقل است در ميان سالی،همراه مولانا بهار ايرانی،ان دشمن هر ويرانی،مطبوعه گزارش فيلم داير نمودندی و راپورتهای يوميه نگاشتندی.سپس با شيخ شمس الواعظين مستفرنگی ،چله نشستندی و ستون خرج پله نمودندی تا از برکت ان پلکان اين دو شيخکان راهی اوين گردندو ديگران وکيل مجلس نوين گردند.در محبس و عدليه،شيخنا ادعايش طبليه،چنان طنزيم نمود مر شاکيان را که قاضی توانا سعيد،ان هرخنده از اوبعيد،به قهقهه افتاد:چنان گشت براو روزگار/که واجب شدش پوشک ماندگار

چون ازاد شداو رابه تنگ امد قافيه که خود روايت کند حاليه:«همه چی تنگش خوبه جز قافيه و وقت»،پس ابراهيم ادهم وار رحل مهاجرت افکندی و غم مفارقت خوردی و در مدينه بروکسل از بلاد يوروپيه به سبک فرقه حروفيه فرود امدی.

حديث متواتر است که در انجا به خوبی و خوشی معاش داشتی و هر روز غذا آش داشتی و با شيخ هادی خرسندی عزم تلاش داشتی.تا ناگه قاضی سعيد سيه سحاب،دوباره کاتبان وبلاگ را نمود عذاب.شيخنا ابتدا اعتراض نمودندی که تو را چکار بودندی با ياران عهد شباب و چه بودی گناه اين بيچارگان دل به حالشان کباب؟قاضی سعيد فرمودندی:«اين چند تا جغله ژيگولو به جای اينکه برن تو عراق ،عمليات انتحاری کنن،به فعل ناموس بر باد ده وبلاگ نويسی اشتغال داشتن داشم.»

اين سخن بسيار گران امد مر شيخنا را.پس نامه نوشت بر سعيد دلير و ارباب کبيرکه «اگه برو بچ رو بيخيال نشين به حرضت عباس بندمو روتون باز ميکنم».از عظم اين کلام،جمعی بترسيدندی و بسياری جان بدادندی و برخی گفتندی باز نکن که عالم کوون فيکوون گردد.

نقل است او را پرسيدند سه رکن عالم امکان کيانند؟گفت:شيخ علی جوادی و مولانا حسين درخشان و پير طريقت احسان نراقی.حکمت پرسيدند فرمود:جوادی پشه را فيل بيند و درخشان شبکه را نيل داند و نراقی لاينل ريچی را قيل شنود.

گويند شيخ هزاران سال زيستی راست چون ميخ و هر زمان عزرائيل بر او نازل شدی بسان سيخ ،او را طنزيم کردی انداختی از بيخ.فلذا ملک الموت الک اویخته و ارد بيخته انقدر بخنديد که بترکيدی و ديگر در جهان به برکت شيخنا کسی فوت نشدی.

 

/ 10 نظر / 3 بازدید
فاهوس

باور كن خيلي عالي بود برايت آينده درخشاني در طنز ميبينم.

سوسن

خداوند ترا حفظ كناد

sima.

بابا کلی خنديدندی...

hamide

قرار نبود دوميش خودت باشی؟

فاهوس

اينجا هم که خبری نيست.

سعید

سلام.منتظر خودت و خودم هستم