بيگانه ای در بسترم

فکر ميکنم دو شب پيش بود که ملبس به  شلوارک مکه نشانم وسط هال دراز به دراز و نيم برهنه خوابيده بودم-نميخواد به برهنه که رسيديد اينجوری سر تکون بدين مگه خودتون ميخوابيد کت شلوار تن تونه؟-خلاصه جونم براتون بگه در خواب جايی بين عالم علوی و سفلی برای خودم بال بال ميزدم که يهو احساس کردم انگار در رختخوابم تنها نيستم و کسی داره گردنمو قلقلک ميده،سريع تر از زمانی که ارشميدس لخت از حموم پريد بيرون داد زد اورکيا،  لامپ رو روشن کردم ، عينکم رو به چشمم زدم و در رختخوابم دنبال حيات گشتم.يهو ديدم دو تا چشم اندازه چشم گاو به من زل زدن،ميخکوب شده بودم...يه سوسک خوش قواره روی بالشتم نشسته و شاخک هاشو به نشانه دوستی به سمتم دراز کرده بود،اولين واکنشم به اين حضور دشمن شکن ذوق زدگی ناب بود:«ای جذاب!ای باقلوا ‌! ای آدونيس!‌‌‌ ببين جذابيتت با اين سوسک ماده چه کرده که طرف دست از جان شسته،زليخا وار نيمه شب به بالينت اومده»،هنوز نيشم ازذوق اين مکاشفه تا بناگوش باز بود که يهو صدايی از عالم غيب در جانم طنين انداز شد:«چک کن ببين نر نباشه»مثل برق گرفته ها سر جام خشکم زد:«وا ناموسا!يه سوسک نره خر،نصفه شب،توی رختخواب من؟»مثل رستم موقع کين خواهی سياوش عربده زنان به سمت سوسک لعن الله تاختم که ديدم جا تره و بچه نيست-بين خودمون بمونه هنوز مطمئن نيستم جا رو من تر کردم يا سوسکه-گشتم دنبال وجود منفورش که ديدم انگار روح بن جانسون درش حلول کرده داره ميدوئه سمت کتابخونم.تا بجنبم رفت پشت کتاب(ما چگونه ما شديم)دکتر زيبا کلام خودشو استتار کرد.فی الفور شصتم خبر دار شد که قضيه حضور اين موجود در حوزه استحفاظی من سياسيه نه ناموسی.شما انصاف بدين اگه قضيه عاطفی بود منطقا بايد ميرفت مثلا پشت کتاب (عشق سالهای وبا) قايم ميشدنه يه کتاب سياسی...اينموقع بود که فهميدم هدف حضور موجود بيگانه صرفا انجام يه ترور سياسی به سبک قتل های زنجيره ايه...دست از جان شسته متوسل به روح چه گوارا کتاب ها رو ريختم بيرون و سوسک مهاجم رو در حاليکه داشت سعی ميکرد بره بين صفحات(تاریکخانه اشباح)مخفی شه با يک ضربت دشمن شکن به درک واصل کردم.کابوس بيگانه مهاجم تمام شده بود و من بازهم تنها مالک الرقاب خانه وسيع شصت متريم بودم.خسته از جنگ و دلخوش از دلاوريم گرفتم دوباره نيم برهنه خوابيدم،چشم انتظار بيگانه بعدی در بسترم!

/ 12 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روشنک

من بودم که سکته کرده بودم.قهرمانيا داداش اميرامشب که عيد دعا ميکنم اين دفعه که چشماتو باز کردی يه حوری ببينی(دعاهام ميگيره هااااااا

گلناز

گويا همه رو برق می گيره من و شما رو چراغ نفتی . من با اطمينان می تونم بگم که کم کمش يک شب در ميون مراسم سوسک کشون دارم چه مراسمی . هيچ جای خونه هم سوسک پيدا نميشه به جز اتاق بنده . حالا البته ناشکری نمی کنم چون وجودش بسی قابل تحمل تر از مارمولک و اين صحبت هاس

نعیم

چون خودم معمولا یادداشتهایی رو که روی مطالب گذشته ام می زارن نمی خونم گفتم شاید تو هم همینجور باشی واسه همین هم یادداشت مربوط به مطلب قبلی رو اینجا می نویسم. کل این مقدمه طولانی فقط برای این جمله کوتاهه : لطفا اگه فرصت داری کتاب « چیستی علم » نوشته آلن چالمرز رو مطالعه کن.

فريبا

انشاءالله ايندفعه ماده است

منوچهر سابق !

آقا شما دل شير داری ...ولی من يک سوال دارم اگه با دمپايی اون موجود منحوس رو به درک واصل نکردی ...راستشو بگو کدوم کتابو زدی توی سرش ؟

نرگس

عجبا ..شما دل شير نداری امير جان...زياد غره نشو به اين وضعيت... بايد داستان سوسک کشی شبانه ام رو که طی يک فرايند کاملا ضربتی با دست سوسک را له کرده و صدای قرچ قوروچش رو بلند کردم برات ميگفتم تا بببنی اينها که چيزی نيست...فکر کن يه لنگ سوسک از لای انگشتام زده بود بيرون به اضافه يه چشمش که ازحدقه اومده بيرون...کلا بد نبود...بعد هم نصف شبی يه دوش گرفتيم که اين عرقی که طی دست و پنجه نرم کردن با جناب سوسک ريخته شده بود پاک بشه... دی:))خواستی داستان کاملش تو وبلاگم هست احتمالا مهر يا ابان پارسال...

گل تن

گفتمان بهتر نبود عزيز دل برادر . سوسک کشی چرا ؟ ما با موش اين گونه نکرديم که تو با سوسک!

sherry

ای قاتل! زورت به جوون مردم رسيده! تا ديدی طرف سياسی ه اومدی سربه نيستش کردي، همين کارا می کنين که ميگن تو ايران آزادی بيان و انديشه نيست ديگه.

دیو

خوشم اومد/ظنز جالبی و روانی داشت/ بازهم بنویس