اسطوره ها:نگاه چپکی 3   

زئوس که به یاری مادر از بلعیده شدن نجات یافت طی جنگی مهلک بر پدر غلبه کرد و تبدیل به خدای خدایان شد.در قرعه کشی برای انتخاب قلمرو، زئوس و برادرانش پوزیدون و هادس بدون دخالت دادن خواهرانشان، به ترتیب صاحب حکومت آسمان و دریا و دنیای زیرین شدند...زئوس سپس با متیس الهه خرد ازدواج کرده و چون از فرزندی که متیس در بطن داشت می هراسید از متیس خواست تا تواناییش در تغییر چهره و اندازه را به نمایش بگذارد.متیس ابتدا خیلی بزرگ شد و سپس خیلی کوچک که در همین مرحله زئوس او را بلعید و صاحب توانایی متیس در تغییر چهره گشت...
نگاه چپکی:خوب این حضرت زئوس انگار خوب بلد بوده خرش رو برونه.یعنی هم عضو شریف کسی رو قطع نکرد و هم خدای خدایان شد.میگید کار ساده ایه؟عرض میکنم زرشک ماها یه پشه رو بدون خونریزی نمیتونیم ردش کنیم ولی این بابا خدای خدایان شد بدون ریختن خون باباش،حالا یه ذره جنگ که این حرفها رو نداره داره؟مهم همون قسمت ناموسی قضیست.بازم اگر در مرحله انکارید تشریف ببرید از هر مردی تو خیابون خواستین بپرسین ترجیح میده بخشی از اعضای تحتانیش رو ببرن یا صرفن تو جنگ شکست بخوره؟خدای خدایان، دو دره باز هم بوده چون تو قرعه کشی تعیین قلمرو فقط آسمون بهش رسیده ولی یه جوری زمین رو هم بعدن هاپولی کرده و اینها...اون قسمت متیس ماجرا هم جالبه.هزاری بگن این نشانه تسلط طوایف بیابان نشین پدر سالار بر اقوام یکجا نشین دارای تمدن مادر شاهیه بنده به شخصه معتقدم ماجرا صرفن به کنجکاوی کودکانه شخص زئوس برمیگرده.خوب خواسته ببینه جدی میشه یه چیز واحد رو اولش بزرگ کرد بعد کوچیک یا نه بعدشم که دیده میشه میشه خوشش اومده زرتی متیس رو قورت داده که این باز بر میگرده به میراث روانی زئوس اینا.یادتونه که باباش کرونوس هم علاقه داشته به قورت دادن خلق الله...نقص ژنتیکه دیگه کاریش نمیشه کرد!
درسهایی برای زندگی مدرن:
درس اخلاق در خانواده:به جای بریدن عضو شریف پدرتون باهاش بجنگید تا عاقبت بخیر بشین
درس فیزیولوژیک:بالاخره فهمیدم این مردها توانایی کوچیک و بزرگ کردن یه چیزایی رو از کجا آوردن
درس خدا رحم کرده:اه اه اه دیدین این زئوس مرد سالار خاک تو سر حتی یه پاپاسی از ارث پدر رو به خواهراش نداد!میگم الان که سهمیه نسوان محترم نصف اقایونه فمنیست های شیراوژن دارن تنبون آقایون رو بادبون میکنن وای به روزی که اصلن هیچی به هیچی...من که تصورش رو میکنم اگه زئوس بیفته دست همین فمنیستای وبلاگستان چیکارش میکنن اصلن جیگرم خون میشه
درس تغییر چهره:مردان دلیر!میخواهید مثل بارباپاپا قیافتون تغییر کنه؟عیالتون رو قورت بدید.تضمینی،بدون درد بدون بازگشت!
لینک
چهارشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - امیر

   اسطوره ها:نگاه چپکی۲   

اصل ماجرا:کرونوس پس از اقدام علیه پدرش اورانوس،قدرت مسلط جهان شد و با خواهرش رئا که یکی از تیتان ها بود ازدواج کرد.اما او هم مانند اورانوس از قدرت گرفتن فرزندانش میترسید از این رو به محض به دنیا آمدن آنها اقدام به بلعیدنشان میکرد.رئا که ازین رفتار کرونوس آزرده بود نزد پدر و مادرش-اورانوس و گایا- رفت و از آنان چاره جویی کرد.به توصیه والدین رئا این بار پس از بارداری به جزیره ای رفت و زئوس را در آنجا به دنیا آورد و هنگامی که کرونوس برای بلعیدن نوزاد مراجعه کرد،قلوه سنگی را قنداق پیچ کرده و به جای کودک به او داد و کرونوس سنگ را بلعید...

نگاه چپکی:اولین نتیجه ای که آدم میگیره اینه که اون قدیم ندیما همچین دیالوگ میان زن و شوهر مرسوم نبوده.حدس میزنم به این خاطره که هنوز راوی جمله«ازدواج یک دیالوگ بزرگ است»به دنیا نیومده بود و احتمالن عقل کسی هم به این ماجرا نمیرسید.ولی وجدانن فقط فکر کنید اگر این گفتگوی میان زوج های محترم مرسوم می بود از چه خون خون کشی های در امان میبودیم.اقلش اینکه دایی اورانوس تبدیل به خاله اورانوسه نمیشد و کرونوس بدبخت مجبور نبود هی سنگ بخوره...کافی بود یک کلمه این زن و شوهرا بهم میگفتن که زیم زیم بعله،نی نی نه.به همین سادگی.اینجاست که من مطمئن میشم همانطور که در عهد اسطوره ها، خبری از دیالوگ میان زن و شوهر نبوده هیچ اثری هم از کاندوم و سایر وسایل جلوگیر وجود نداشته که این مساله البته توسط اکتشافات باستان شناسی هم تایید شده...

در ادامه من فکر کنم کرونوس روابط خوبی با تاریخ نویسا نداشته و سبیل مورخین محترم رو چرب نکرده چون ازون دلاوری که داس به دست به سه سوت عضو شریف ابویش رو ...بعله بعید به نظر میرسه که جای طفل سنگ به خوردش بدن و حالیش نشه.من فکر کنم قلم دست دشمن بوده و یا کرونوس از اول بچه نمیخورده یا دفعه آخرم فهمیده ولی برای حفظ زناشویی به روی خودش نیاورده و گفته جهنم و ضرر.اگر مورخین محترم میگفتن دقیقن در کدوم روز هفته رئا سنگ رو به خورد کرونوس داده آدم تکلیفش مشخص تر بود.مثلن من شخصن میتونم درک کنم که اگر رئا شب جمعه سنگ داده کرونوس بخوره،چطور ایشون یهو دچار تساهل و تسامح شده و حتی به رئا گفته:جیگرتو بخورم،چه بچه خوش مزه ای!ولی تاریخ نویسا چیزی در مورد شب جمعه بودن ماجرا ننوشتن و کلن این حضرات همون قسمت تاریخ رو که باید بنویسن،نمینویسن

درسهایی برای زندگی مدرن:

درس فولکولوریک:چاه نکن بهر کسی،اول خودت بعدن کسی

درس تنظیم خانواده:یه ذره جلوی خودتون رو بگیرید تا بعدن مجبور نشین بچه هاتون رو بخورید

پیشنهاد نوبل صلح:به مخترع کاندوم و غیره،برای پیشگیری از خونریزی مکرر در تاریخ بشریت

نکته خانوادگی:اگر زدین قسمت حساس پدر زنتون رو بریدید،لااقل انقدر شعور داشته باشید که عیالتون رو آزاد نذارین هی بره پیش بابا،ننش.معلومه اونا هم کار دستتون میدن.

نکته واقع گرایانه:اگر واقعن فرق بچه و سنگ را موقع خوردن نمیفهمید بیجا میکنید ادعای پادشاهی و فرمانروایی میفرمایید

پیشنهاد در آمدزا:جسارتن اگر معده تان تحمل هضم سنگ را دارد مطمئن باشید میتوانید در سیرک پول پارو کنید پس بیخیال کارهای عبثی مثل فرمانروایی و اینها شوید که عاقبت ندارند

لینک
یکشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٦ - امیر

   اسطوره ها:نگاه چپکی۱   

اصل ماجرا:در اسطوره های یونانی آمده است اورانوس-خدای نرینه آسمان-با گایا- خدای مادینه زمین-هماغوشی کرده از حاصل این عمل ۱۲ تیتان به وجود آمدند.سپس اورانوس از قدرت یافتن فرزندانش نگران شد و از آن به بعد همه کودکان حاصل عشق ورزیش با گایا را در دل او دفن نمود.گایا از این عمل خشن رنجید و از فرزندانش تیتان ها برای دفع ظلم پدر کمک خواست.همه فرزندان از ترس اورانوس حاضر به مساعدت نشدند جز جوانترینشان کرونوس که به یاری مادر آمد و به هنگام هماغوشی اورانوس و گایا با داس خود آلت رجولیت اورانوس را برید و به دریا فکند و اورانوس ضعیف شده را از تخت شاهی کنار زده،خود پادشاه جهان شد

نگاه چپکی:به نظر شما این ماجرا یکمی بودار نیست؟اولن اورانوس و گایا با اجازه کی با هم بعله؟عقد شرعی شده بودن؟لااقل صیغه خونده بودن؟اونم اگر نه گایا کنیزی چیزی بوده؟من از اول شبهه دارم.طبیعیه که بچه ای که حلال زاده بودنش زیر سواله ممکنه بره عضو شریف باباش رو ببره بندازه تو دریا یا حتی جلوی سگ-برخی منابع معتقدند اون وقتها سگ هنوز اختراع نشده بود و الا کرونوس زحمت پرت کردن عضو شریف ابوی رو تا دریا نمیکشیده-حالا فرض کنین من بیام تساهل و تسامح مذهبی نشون بدم و بی خیال ماجرای قباله و اینا شم شما بوی خفن خیانت و خشونت طلبی رو ازین ماجرا استشمام نمیکنین؟

ثانین گایا اگه راست میگفت باید با موعظه حسنه،میرفت سراغ اورانوس،یا صبر میکرد وقتی اورانوس اومد سراغش،با ناز میگفت:«عزیز دلم،شوهرم،جگرت را باد بزنم رو اتیش الهی،این بچه ها رو که میچپونی تو شکمم قطر بدنم در ناحیه دور کمر زیاد میشه بعد وقتی من میرم سونا حموم آفتاب بگیرم،اره و اوره  و شمسی کوره بهم میخندن و پشت سرم بهم میگن گایا چاقال هو هو...تازشم اون مایو گل گلیه رو که برام خریدی دیگه اندازم نمیشه بیا و خوبی کن و بذار این بچه ها دنیا بیان...»ارانوس هم که خشن بوده،خر که نبوده حتمن قبول میکرده.دیگه لزومی به این کشت و کشتار ببر و بّبر پیش نمیومده...چرا خشونت؟چرا بد آموزی؟

ازون طرف یکی نیست به اورانوس بگه برادر من شما عضو شریفت رو به حماقت خودت باختی نه به داس کرونوس.بچه نمیخواستی خوب مرد مومن این همه راه حل مناسب برای جلوگیری،عدل باید بچه ها رو دفن میکردی؟به جای دفن و اینا سر و ته کل ماجرا با ماهی یه بسته قرص ضد بارداری بهم میومد اینجوری هم عضو شریف شما سر جاش بود،هم دخل پادشاهیت نمیومد،هم گایا ازت نمیرنجید هم...چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟

درسهایی برای زندگی مدرن:

درس بهداشتی برای همه:دختر یا پسر،دو بچه کافیست

درس امنیتی برای مردان:اگر جایی کرونوس را دیدید سریع پشتتان را بهش کنید طرف علاقه وافری به ناکار کردن ذکور دارد.نگران نباشید هربلایی سر پشتتان بیاید بهتر از خواجه شدن میباشد

درس اخلاقی برای زنان:بیشتر فکر کنید،شاید قبل از بریدن آنجای شوهرتان راه حل بهتری هم وجود داشته باشد 

درس صکث ی برای مردان:همیشه موقع عشقبازی حواستان باشد داسی چیزی آن دور و ور نباشد.از من گفتن

درس عاقبت اندیشانه برای زنان:وقتی مرد دیگری اطرافتان نیست شاید بریدن تنها عضو مثمر ثمر بهترین راه حلتان نباشد،به فرداها فکر کنید

درس دینی:حلال زادگی یا حرام زادگی:مساله این است

لینک
شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٦ - امیر

   مچ پايی که بدون هماهنگی در رفته بود يا ايتاليا:بدون توقف   

اتفاقاتی هستند که به ظاهر ساده اند اما کمی تویشان که فرو میروی معلوم میشود نخیر لامصب ها بدتر از پیاز هی لایه لایه میباشند و حتی مواردی وجود دارند که به دلیل تزاید لایه ها فرو رفتن با خودت هست و بیرون آمدن با ذات اقدس پروردگار.این اتفاقات را نباید در سیاره نپتون و یا در محله رییس جمهور مهر ورز دنبالشان گشت.نه همین اطرافتان اگر خوب بگردید میتوانید موارد مکرری را ببینید که خیلی مهم میباشند-در حد خفن-ولی شما به انها گلاب به رویتان، روم به دیوار بی توجه بوده اید

مثال بزنم که ذهنتان روشن شود.مثلن پیچ خوردن پای یکنفر میتواند منجر به رنسانس ذهنی در شما شود اگر و فقط اگر هوشیار باشید.ساده انگارانه نگاه کنید خوب پاش پیچ خورده خوب میشه این پیکان سانسم نداره چه برسه به رنو سانس اما...اگر خوب دقیق شوید ناگهان گزینه های دیگری خودشان را تلپی می اندازند توی بغل شما من باب جلب توجه.اولین نکته پاش کجا پیچ خورده؟مثلن آیا پای فوق الذکر در تهران اوف شده یا در ایتالیا یا در مثلن علی آباد سفلی؟این میتواند شروع یک جرقه ذهنی باشد من باب شناخت خودتان و دیگران.اگر دیدید مصدوم مدام تکرار میکند پایم در ایتالیا در رفته باید حدس بزنید که مشارالیه ایتالیا بوده و انقدر هم بوده که وقت داشته بگذارد پایش در برود.این یعنی ۶ واحد کلاس.در کنارش مشخص میشود فوق الذکر به مقادیر متنابعی وطن پرستی مجهز است چون پایش در ایتالیا-تکرار از نگارنده برای جا افتادن بحث است-پیچ خورده اما آمده درمانش را در ایران بگذراند که بدیهیست ملی گرایی از همه جای این برخورد میزند بالا

حالا از زاویه دیگری به پای طرف بنگرید-هوی بی تربیت پاشو گفتم،اخه اونجا که تو داری نگاه میکنی پاشه؟؟؟-نگریستید؟حالا باید پرسید چرا اصلن این رفیقمان پایش در رفته؟مثلن داشته قدم میزده یا  توی ناف رم لزگی میرقصیده یا...معذرت میخوام که خوش خیالی هایتان را قطع میکنم.اگر بفهمید طرف در حال ارتکاب یک جور ورزش رزمی شبیه جودو بعله... چه حالی بهتان دست میدهد؟برای یکی از یاران جانی که طرح مساله کردم فرمود ای پدرم هی!خلاصه الان با در نظر گرفتن یک در رفتگی معمولی فهمیدیم ایتالیایی در کار است و ورزش رزمی و خشونت و عزم راسخ و میهن پرستی!اما این همه ماجرا نیست.میتوانید باز از خودتان بپرسید طول درمان چقدر است و بازگشت به ایتالیا کی خواهد بود و اصلن ایا بازگشتی به آغوش ایتالیا هم در کار هست یا نه و....

بدین سان کاملن میشود در یافت که اتفاقات ساده اطرافمان را نباید دست کم بگیریم و ساده اندیشانه برخورد کنیم چون استکبار جهانی و ایادی فریب خورده داخلیشان مترصد شکار همین ساده اندیشی های ما هستند ولی ما هوشیاریم و تا قلب ایتالیا برای فتح جبهه ها خواهیم تاخت به حق ۵ تن!

لینک
شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٦ - امیر

   نامه به معشوقی که بودنش خیلی خيلی بيشتر از خوردن ديزی در يک روز برفی لذت دارد   

سلام دلبرکم!منطق حکم میکند که وقتی خودت مثل ماه تشریف داری توی زندگیم اینجا نامه نوشتن برایت محمل ندارد اما خوب از آنجایی که تقریبن بخش اعظم کارهای من فاقد تحلیل منطقی بوده و حتی بنا بر برخی احادیث و روایات من و منطق، جنیم و بسم الله فلذا این نوشته را مینویسم هم من باب ختم به خیر سری نامه ها و هم از جهت عرض تولد مبارک به حضرتعالی!

این نوشته رو میتوانی در حکم یک تعهد نامه تلقی کنی،از همان تعهد ها که وقتی نمره زاغارت داشتیم در مدرسه و یا انگشت میکردیم توی چشم همکلاسی محترم-به جان خودم صرفن توی چشمش-والدین محترممان می آمدند و متعهد میشدند از طرف ما و اما تعهد:

۱-من قول شرف میدهم که تا آنجا که این هرمس پدر سوخته بگذارد در همه مراحل زندگی رو راست باشم با تو و سخنی جز راست نگویم.هر جا هم که هرمس شیطنت کرد خودم بیاورمش کت بسته من باب تنبیه تحویل شما بدهمش تا بابایش بیاید جلوی چشمش

۲-من متعهد میشوم هیچ وقت انقدر زیاد نزدیک نشوم که هوا هم از بینمان رد نشود و شما برای استنشاق کمی هوا مجبور شید با ناز بفرمایید اه یکمی برو عقب خوب.قطعن موارد خاص از حساب این بند به تشخیص هر دویمان خارج خواهد بود

۳- من قول میدهم از دوست داشتن زندان نسازم.کلن جدا از اهداف متعالی انسان دوستانه،باور کنی یا نه من زندان بان خوبی نیستم.همین که فکر کنم یک نفر هی منتظر من است که برایش غذا بیارم و ببرمش هواخوری در ساعات مشخص و از همه مهتر روزی سه بار بیایم ببرمش دستشویی باعث مزید افسردگی و گرفتگی عروق کرونر قلبم میشود

۴-من تعهد وجدانی میدهم همیشه و در هر زمان،هر کاری از دستم بربیاید انجام بدهم تا تو به آنچه که دلت میخواهد برسی.بدیهیست من مسوول این قضیه نیستم اما در بخش لجستیک میتوانی به خفن ترین فرمی روی من حساب کنی.طبق آیین نامه شورای مهرورزان نهاد ریاست جمهوری،بخش لجستیک این پروژه از حمایت عاطفی شروع شده و بنا به زمان و مکان عوض کردن کهنه بچه را هم در بر میگیرد

۵-به سبیل شاه عباس قسم که اگر کسی گفت هر چی تو بخوای عزیزم خالی بسته ناجور.هر آدمی در یک رابطه دو نفره مرز دارد و من هم چون با وجود تلاشهای برخی دیرینه شناسان هنوز در دامنه آدمها طبقه بندی میشوم برای خودم مرز دارم.اما به سبیل همان موجود فوق الذکر که اولن تمام مرزهایم را روشن و شفاف میذارم وسط و ثانین متعهد میشوم بعدها هی تنگ و گشاد نکنم این مرزها را-کلن من میانه چندانی با تنگ و گشاد کردن ندارم قربانت بروم-متقابلن مرزهای شما هم با حداکثر قوا رعایت خواهد شد اگر خداقبول کند و اقام امام رضا بطلبد

فعلن زیاده عرضی نیست.باقی بقایت در تک تک لحظاتم

پی نوشت یک:برخی معاندین عطف به بند نخست تعهد نامه بر این باورند که شرافت من به کسی وصال نخواهد داد که همین جا تکذیب میشود

پی نوشت ۲:من باب محکم کاری عاطفی:دورت میگردم خفن!

لینک
پنجشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٦ - امیر

   نامه به معشوقی که احتمالن هنوز زاده نشده۶   

سلام دلبرک!جایت خالی آخر هفته رفتم ولایت و برگشتم.بسی خوش گذشت،فقط میماند این وسط یک گلایه:من در دل شب تاریک میان جاده های پهن طولانی رفتم و برگشتم.نمیشد شما من باب بنده نوازی یک فقره خبری از من بگیرید که رسیدی؟خوبی؟اصلن بهانه نیاور که «من که هنوز دنیا نیومدم چطور میتونستم حالتو بپرسم؟»اصلن این بهانه ها قبول نیست.این همه امداد غیبی و کمک خفیه و اینها که این روزها به شدت باب شده شامل حال شما نمیشد؟ضمنن گیر نده که«خیالم راحت و دلم روشن بود که سالم میری و میای».جسارتن به عرض میرسونم بابای حضرت یوسفم همین خوش خیالی ها رو در مورد پسرش داشت اما حضرت یوسف بنده خدا سر از چاه در آورد و حتی پشت سرش حرف مفت زدن که گرگ تیکه پارش کرده و هکذا...این یک گلایه عاشقانه تمام عیاره:با من به ازین باش که با خلق جهانی،به چه زبونی بگم دلبرک به هیکل درشتم نگاه نکن،دلم اندازه گنجیشکه

این روزها مدام تاب میخورم بین این خیال شیرین که شاید تو داری به دنیا میای و این اضطراب که ممکنه همش یک تصور سراب گونه باشه،فکرشو بکن چه رحمی خدا به بندگانش کرد که من دکتر زنان و زایمان نشدم.اونوقت با این قاطعیت بی نظیرم حتمن به پدر مادر طفل میگفتم:ببینین بچتون تا وسط راه اومده ها ولی بعد پشیمون شده برگشته رفته سر جاش...نه نه حالا داره میاد...نخیر نمیخواد بیاد...اومد...نیومد...و....!

روزگاری شده برای خودش این روزها...دلم برایت تنگ شده دلبرک!

پی نوشت:دوستی تعریف میکرد که این سلسله پستها باعث خلق هیجان در برخی حضرات خواننده شده و حتی به من اخباری رسیده دال بر اینکه برو بچ بر سر زمان دنیا اومدن دلبرک دارن شرط بندی میکنن و چه پولها که رد و بدل نمیشه...فلذا ضمن تشکر از احساسات پاک خلق مسلمان ایران زمین به استحضار میرساند اولن پورسانت بنده از این شرط بندی ها فراموش نشه-چون قطعن دنیا اومدن دلبرک خرج داره- و ثانین چون در اسلام فقط شرط بندی در مورد تیر اندازی وچند فقره جزیی دیگه مجازه پس هنگام شرط بندی نیت تیر اندازی بفرمایید تا خدای ناکرده به گناه نیفتید.و من الله توفیق:امیر!

لینک
یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦ - امیر

   تنوير افکار عمومی   

۱-۱-سوال: سوتین لاغری چیست و به چه دردی میخورد؟

جواب:همانگونه که از اسمش پیداست سوتین لاغری وسیله ایست که برای لاغری استفاده میشود.گاهی وقتها شما میخواهید جاییتان را لاغر کنید و نمیخواهید بقیه جاهاتان لاغر شود فلذا میپرید از اولین فروشگاه معتبر یک فروند سوتین لاغری میخرید و استعمال میکنید.طریقه مصرف این پدیده شگرف به شرح ذیل است:ابتدا سوتین فوق الذکر را ۴ بار به دور دست چپتان پیچیده و سپس در حالیکه رو به قبله نشسته اید زیر لب زمزمه میکنید «هوی با توام لاغر شو» همزمان با زمزمه این ورد جادویی با انگشت اشاره دست راستتان به عضوی که باید لاغر شود اشاره میفرمایید.طبق گارانتی شرکت سازنده بعد از سه هفته عضو مورد نظر میشود باقلوا!

۲-۱-اگر عضو مورد نظر مثلن عضله پشت بود و نمیشد با انگشت اشاره دست راست بهش اشاره کرد راه حل چیست؟

جواب:باید فرد دیگری را بیابید و فورن صیغه محرمیت را جاری کرده در حیت ورد خواندن شما، او با انگشتش به عضو مورد نظر اشاره کند

۳-۱-حالا چرا سوتین؟

جواب:این ترفند کمپانی سازنده بوده و صرفن تلاشی بازار سازانه با تکیه بر جاذبه های منحط جنسی است و الا کدام آدم عاقلی میرود همچین موضع ذیقیمتی را لاغر کند. ها؟

۱-۲-چرا در برخی رستوران ها و کبابی ها یکهو میبینید که با پارچه نویسی عظیم مینویسند:این مکان با مدیریت جدید افتتاح شد.آیا نقش مدیریت جدید انقدر پر رنگ است؟

جواب:ببینید تنها فرض منطقی که به ذهن من خطور میکند و تاکید میکنم  یک فرضیه اثبات نشده است این میباشد که در رستوران فوق الذکر،احتمالن در طبخ غذا از خود مدیریت به عنوان ماده اولیه بهره برداری میکرده اند و طرف چنان چه که باید خوشمزه نبوده.مثلن گوشتش ناپز و پوستش کلفت و تازه پشمالو هم بوده که باعث نارضایتی مشتریان معزز گشته است فلذا مدیریت جدید که خوشگل و تپل مپل و سفید مفید میباشد میتواند یکتنه خود را شهید راه افزایش تعداد مشتریان گرداند.

۲-۲-اینجوری که باید شبی یک مدیر عوض کنند؟

جواب:خوب عزیز من!این همه میگویند مدیریت گروهی،خرد دسته جمعی برای همین حرفهاست دیگر.پروژه وقتی دسته جمعی رویش کار شود کسی زیرش نمی زاید و هر شب قسمتی از بدن تیم مدیریتی کنده میشود مثلن اگر مشتری کله پاچه سفارش داد احتمالن پاچه یک نفر و چشم کس دیگر و...به همین ترتیب بعله.فقط امیدوارم کسی دنبلان سفارش ندهد که احتمالن کار به کثافت کاری میکشد

پی نوشت:اصلن قصد نوشتن نداشتم و حسش را هم ایضن.این فقط یک دستنوشته تند شتابزده است تا شاید کمی و فقط کمی حال یک دوست پنچر را بهتر کند:چنین باد!

لینک
سه‌شنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٦ - امیر

   نامه به معشوقی که هنوز زاده نشده۵   

سلام دلبرک!خلق ملوکانه ات خوش و خرم است؟من به نظرم خوبم.غار نشینی هم دارد خوش میگذرد.حدس زدم دلت بخواهد بدانی غارم چه شکلی است فلذا در راستای اینکه ما همه سرباز توییم و اینها غارم را با جزئیات واو به واو برایت تشریح میکنم:

غار فوق الذکر از سه طبقه تشکیل شده.طبقه همکفش سونا و استخر و جکوزی است که من وقتی از سر کار میروم خانه،یک تمدد اعصابی آنجا مینمایم که در حدیث است:دینی که در آن تمدد اعصاب نباشد خیلی مفید فایده نیست.میروم جایت خالی سونا ابتدا و از دوریت خون گریه میکنم آنجا،خوب که عرق کردم تشریف میبرم استخر  وهی ازین ور شنا میکنم تا آن ور و در تمام لحظات از فراقت آه های جانسوز میکشم.بعد میروم در جکوزی که نمیدانم برای جای به این باحالی اسم چقدر ضایعی گذاشته اند-مثلن تصور کن یک خانم وجیهه جذابی را سوار بر بی ام و ببینی بعد وقتی اسمش را میپرسی بگوید ...،خوب میخورد تو ذوق آدم-خلاصه کنار جکوزیم در غار یک یخچال کوچک مجهز به ابجو گذاشتم.همانجا که تشریف داریم هی آبجو باز میکنیم و به سلامتی چشم و ابروتان میرویم بالا...تمدد اعصاب که حاصل شد و مطمئن شدم ۴ ستون دینم سالم سالم است میروم طبقه بالا.

اما طبقه بالا برای خودش عالمی دارد.یک کتابخانه بزرگ داده ام وسطش در آورده اند-حالا از کجایشان در آورده اند را نمیدانم تو هم ذهن قشنگت رامشغول این چیزهای جزیی نکن-پر از کتاب.حتی این« موج آفرینی» یوسا که این روزها در بدر دنبالش میگردم و نیست هم توی آن کتابخانه هست.مینشینم رو یکی از این صندلی های راک . نرم نرم قهوه جاکوب میخورم و کتاب میخوانم و هی جایت را خالی میکنم-کاش تو هم بودی برایم کتاب میخواندی من هم چشمم را میبستم و کیف داشت-در اتاق مجاور هم اگر خداقبول کند یک فقره سینمای خانگی عمل آورده ام به چه بزرگی.فیلم که درش میبینی کانهو توی ناف کالیفرنیا نشستی.حظی دارد که مسلمان نشنود و کافر -لعن الله-نبیند!

دیگر وصف پذیرایی و آشپزخانه بماند.طبقه بالاتر هم اتاق خواب است-قربان آن خجالت کشیدنت بروم که فوری سرخ میشوی،خبری نیست هنوز که-اتاق خوابم یک چشم انداز خفن دارد به کوه های پر افتخار البرز و یادم میاندازد همیشه که من در راه عشقت مانند کوه ایستاده ام چو شمع و ازین صحبتها.تختم دونفره است-غضب نفرما خوشگلک،صرفن بخاطر اینکه من زیاد وول میخورم در خواب داده ام تخت را دو نفره بسازند و الا همش همش تنهایی در آن تخت دو نفره درندشت میخوابم و هی زمزمه میکنم:کاش میخوابیدم/خوابتو میدیدم.یک تراسی هم داریم ما اینجا مجاور اتاق خوابمان که بسی عظیم است و گلکاری شده و یک حجم عظیمی به نام باربکیو هم در گوشه اش در آمده که من نمیدانم از گیاهان کدام قاره دنیاست و من بی تاب عشقت به جای منقل ازش استفاده کرده و جوجه کباب میزنم به رگ.جایت سبز جوجه کباب با ودکای ناب روسی میچسبد.بخصوص آن قسمت بالش که مرا یاد ساعد سیمین تو میندازد دورت بگردم

زیاده عرضی نیست.باز هم میگویم جایت در غارم پیش من خیلی خالیست.کاش بودی این غار محقر ما را منور میکردی!

لینک
سه‌شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٦ - امیر

   نامه به معشوقی که هنوز زاده نشده۴   

دارم به غار نشینیم خو میکنم جان دل!میگذرانم روزها را و پر هم بدک نیست.این وسط دلم یاد گرفته که وقت تنهایی و دلتنگی خودش،خودش را بغل کند و قربان صدقه برود-دروغ گفتم،هنوز کاملن یاد نگرفته دارد یاد میگیرد-بماند نگرانی اینکه همش منتظرم برادران شیر اوژن نیروی انتظامی بریزند توی خانه و بنده را به جرم هماغوشی با دلم بدون اذن شرعی علمای اعلام بردارند ببرند آنجا که عرب نی انداخت.

یک مثلی بود که میگفت:خانه نشینی بی بی از بی چادریست حالا به قول مرحوم عمران صلاحی:«حکایت ماست».شاید این فرآیند شگرف خود بغل کنی قلبی نوستالژیک، ریشه در این داشته باشد که سر انگشتی حساب کنم تعداد کسانی که من حاضرم در حال بدم، بهشان زنگ بزنم و برایشان غرغر کنم یا دلم بخواهد باشند و دلم را بدهم ببرند نازش کنند-البته با حفظ شوون شرعی-به تعداد انگشتان یکدست محدود است.بعد در همین انگشتان دست که نگاه میکنی از دو حال خارج نیست:یا خودشان غمگینند یا خوش و خرمند.اگر غمگینند که چه کاریست که آدم بار غصه اش را بگذارد روی بار غصه شان و اگر خوشحالند دو حالت دارد:یا خود به خود شنگولند و یا بعضن فرض کن من خودم وقت گذاشته ام شنگولیت را به روحشان انژکسیون فرموده ام.در حالت اول که خوب آدم چرا باید حال خوش کسی را زایل کند این روزها و در حالت دوم هم چه مرضیست که وقت بگذاری غصه کسی را از دلش در بیاری بعد غصه های خودت را بگذاری جایش...

خلاصه اینکه همان قسمت من فعلن خودارضایی قلبیست.باشد که خداوند ازین بنده غارنشینش قبول کند

لینک
شنبه ٩ تیر ،۱۳۸٦ - امیر

   نامه به معشوقی که هنوز زاده نشده۳   

سوال مهمی هست این وسط دلبرک!وقتی من خودم،چشم دیدن خودم را ندارم تو چطور میتوانی عاشقم باشی؟خوب آدم اینجور مواقع سعی میکند منطقی برخورد کند و ترجیح بدهد تو هنوز به دنیا نیامده باشی. بخواهم روراست باشم هنوز مطمئن نیستم بین صداقت کوفتی چهار ستاره و قهرمان پروری رمبو صفت ترمیناتور وارکدام را باید در مواجهه با تو انتخاب کنم؟ببین آدم که نمیتواند در عین حال هم پدر ژپتو باشد و هم سوپر من.بالاخره یکیش باید انتخاب شود.حالا که خوب نگاه میکنم اصلن شاید همه شش و بش های ذهنیم همین باشد.بخش خودشیفته زاغارت درونیم مدعیست که همین الان هم شخص بنده یک سور زده ام به رومئو و به یک تیر مژگانم مثل برگ خزان عاشق شیفته دو لوکس میریزند این و رو اون ور.آن ادم غرغرو درونی هم میگوید خاک عالم برسر خود بزرگبینت بریزند.کم آدم گرفتار کردی این چند وقته؟باز هم؟

میدانم واقعیت جایی بین این دو صدای کرام الکاتبین های درونیست اما دقیقن مساله اینجا مثل کوه یخی که تایتانیک را غرق کرد میزند بالا-خدا وکیلی ببین من گردن شکسته وقتی جاییم میزند بالا روزگارم چه میشود:خدا بدهد شانس مردم که میزنند بالا یک تشت ویاگرا هم جوابشان را نمیدهد ما که میزنیم بالا باید برویم توی غار...بماند.دنبال این سوال و چند تا سوال خفن دیگر دارم میروم توی غار.خلاصه اش بکنم برایت:جایت آنجا پیشم خالی است!

لینک
پنجشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٦ - امیر